سیاست خارجی آلمان در پرتو تحولات بین المللی (2014-2025) از منظر واقع گرایی نوکلاسیک
حمله روسیه به اوکراین در سالهای 2014 و 2022 با پیامدهای ژئوپولیتیکی چشمگیری برای آلمان و اروپا، در کنار تصمیم آمریکا از آغاز دهه دوم سده بیستویکم برای کاهش مسئولیتش در تأمین مالی امنیت جهانی، آلمان را بر آن داشته است در پیشبرد سیاست خارجی به بازتعریف نقش بینالمللیِ خود همت گمارد. به بیان دقیقتر، کیفیت مناسبات و تعامل انتخابهای راهبردی قدرتهای بزرگ، به ویژه آمریکا و روسیه در طی بیش از یک دهه اخیر به گونهای بر برایندهای نظام بینالملل تاثیر نهاده است که سیاستمداران آلمان در بازه زمانی 2014 تا 2025 کشورشان را در ساختار جدید و متفاوتی از توزیع قدرت بینالمللی یافتهاند و بالطبع، دیگر خود را مأمور اجرای نظم بینالمللی تلقی نمیکنند بلکه بر این باورند که مسئولیت دارند ازطریق ابتکارعملهای خودانگیخته در نظم بینالمللی درگیر شوند. بارزترین جلوه چرخش از نقشآفرینی بهعنوان مأمورِ خادم به مسئولِ حافظِ نظم بینالمللی، حرکت این کشور به سوی نوعی سیاست خارجیِ امنیتبنیان با ظهور و بروز نظامی بوده است که پژوهش حاضر میکوشد با بهرهگیری از چارچوب نظریِ واقعگرایی نوکلاسیک به تبیین آن بپردازد. در این چارچوب، این پرسش مطرح میشود که چرا سیاست خارجی آلمان با چرخش از نقشآفرینی بهعنوان مأمور خادم به مسئول حافظِ نظم بینالمللی، امنیتبنیان شده است؟ برای پاسخ به این پرسش، فرضیهای که در این نوشتار در بوته آزمون قرار میگیرد این است که تحولات محیط بینالمللی در دوره 2025-2014 به گونه ای به نقش «باورهای رهبران، فرهنگ استراتژیک، رابطه جامعهـ دولت، و نهادهای داخلی آلمان» در پیشبرد سیاست خارجی این کشور شکل داده است که باعث تقویت جایگاه ملاحظات امنیتی و نظامی در راهبرد کلان سیاست خارجی و بروندادهای آن شده است. در این نوشتار، برای گردآوری داده های مرتبط جهت آزمودن فرضیه، از بررسی موردی نمونه ها و اقدامات خاص تجدیدنظرطلبانه آلمان در سیاست خارجی و امنیتی اش در سال های اخیر، تحلیــل اســناد شــامل بررســی منابــع دســت اول و دســت دوم و تحلیل های عمیق انجام شده از این اسناد استفاده شده است. با عنایت به اینکه دادههای گردآوریشده کیفی خواهند بود از روش تحلیل محتوای کیفی استفاده خواهد شد. در طی بیش از یک دهه اخیر، «تعدیلگرهای ساختاری» نظام بین الملل به شدت فعال شدهاند و بستر متفاوتی را برای نقشآفرینی متغیرهای سطح نظام فراهم آوردهاند. تاثیرات این تعدیلگرها تا حدی است که از دید آلمان، جهان امروزی بیشتر در یک بی نظمی به سر می برد که اتخاذ سیاست بهینه برای مواجهه با آن را برایش ناگزیر ساخته است. بر اساس واقع گرایی نوکلاسیک، این تعدیلگرها با تاثیر بر مولفه های داخلی، نظیر باورهای رهبران، فرهنگ استراتژیک، رابطه بین دولت-جامعه، و نهادهای داخلی، این باور و نتیجه عملی را ایجاد کرده اند که آلمان در یک نقطه عطف یا چرخش تاریخی -Zeitenwende- قرار دارد که نیازمند «کنشگری فعال» و مستقلتر آلمان در شکلدهی به نظم جدید جهانی و عبور آن از مامور خادم نظم به سمت مسئول ناظم نظم است. چنین درکی به تغییر بروندادهای سیاست خارجی آلمان و بازتعریف ستونهای این سیاست در زمینه روابط فراآتلانتیکی، همگرایی اروپایی، نگاه به شرق، و تعریف نقش به عنوان یک قدرت نظامی عادی انجامیده است.یافتههای پژوهش حاکی از آن است که فشار مستمر بر این کشور باعث شده تا بحثها درباره تبدیل آلمان به یک بازیگر عادی و پذیرش نقش رهبری و مسئولیت بینالمللی متناسب با جایگاهش، از موضوع گفتمانی در نزد بازیگران مختلف از قبیل احزاب، پارلمان، گروههای اجتماعی و نخبگان، به یک روند اجرایی در محافل امنیتی و سیاست خارجی این کشور تبدیل شود و با اعلام چرخش تاریخی، برلین به سمت یک قدرت مدرن بهره مند از قوای نظامی دارای قدرت بازدارندگی گام بردارد.
