بازفهم سیاستگذاری فرهنگی از منظر تغییر رفتار: کاربست بازاریابی اجتماعی
مقدمه و اهداف: سیاستگذاری فرهنگی معمولاً با مجموعهای از اقدامات، نهادها و برنامههایی شناخته میشود که در حوزه فرهنگ طراحی و اجرا میشوند. بااینحال، در پسِ این اقدامات، هدفی بنیادیتر نهفته است و آن اثرگذاری بر نظام باورها، نگرشها، ارزشها و در نهایت رفتار شهروندان است. از این منظر، سیاستگذاری فرهنگی را میتوان نوعی مداخله آگاهانه برای ایجاد، تقویت یا تغییر الگوهای ذهنی و رفتاری افراد و گروههای اجتماعی تلقی کرد.
اهمیت این مسئله تنها به تحقق اهداف فرهنگی محدود نمیشود. فرهنگ گاه موضوع مستقیم سیاستگذاری و گاه ابزاری برای تحقق اهداف سایر حوزههای حکمرانی محسوب میشود. هدف اصلی این مقاله آن است که با برجسته ساختن ماهیت رفتارمحور سیاستگذاری فرهنگی و ارائه چارچوبی مفهومی برای درک آن، سیاستگذاری فرهنگی را از منظر تأثیرگذاری بر باورها، نگرشها و رفتار بازتعریف نموده و سپس نشان دهد که بازاریابی اجتماعی، بهعنوان رهیافتی تخصصی در حوزه تغییر رفتار، چگونه میتواند ظرفیت خود را در خدمت طراحی و اجرای اثربخش سیاستهای فرهنگی قرار دهد.
روشها: این پژوهش ماهیتی نظری داشته و با روش توصیفی-تحلیلی و مبتنی بر تحلیل مفهومی انجام شده است. در این راستا، ادبیات سیاستگذاری فرهنگی، و مبانی بازاریابی اجتماعی موردبررسی و بازخوانی قرار گرفته و از طریق زنجیرهای از استدلالات، نسبت میان سیاستگذاری فرهنگی و بازاریابی اجتماعی تبیین شده است.
یافتهها: یافتههای پژوهش نشان میدهد که در پسِ تنوع رویکردهای موجود در سیاستگذاری فرهنگی، عنصر مشترکی وجود دارد که آن تلاش برای اثرگذاری بر باورها، نگرشها و رفتارهای افراد و گروههای اجتماعی است. بسیاری از اهداف فرهنگی در نهایت به تغییرات ذهنی و رفتاری مخاطبان وابستهاند. ازاینرو، سیاستگذاری فرهنگی را میتوان نوعی فرایند هدایت و مدیریت تغییرات باوری، نگرشی و رفتاری دانست که از طریق سازوکارهای اقناعی، ارتباطی و آموزشی دنبال میشود.
این ویژگی صرفاً به حوزه خاص فرهنگ محدود نیست. درساحت درونحوزهای، سیاستگذاری فرهنگی باهدف شکلدهی یا تغییر ارزشها، نگرشها و رفتارهای فرهنگی جامعه صورت میگیرد؛ اما در ساحت برونحوزهای نیز بسیاری از سیاستهای عمومی برای تحقق اهداف خود نیازمند مداخله در متغیرهای فرهنگی و رفتاری هستند. بدینترتیب، تغییر باور، نگرش و رفتار در ساحت درونحوزهای، هدف سیاستگذاری فرهنگی تلقی میشود؛ اما در ساحت برونحوزهای، وسیلهای برای تحقق اهداف سایر حوزههای سیاستی محسوب میگردد.
بر پایه این بازفهم از سیاستگذاری فرهنگی، میتوان گفت بازاریابی اجتماعی با تمرکز بر شناخت مخاطبان، تحلیل انگیزهها و موانع رفتاری، بخشبندی گروههای هدف، طراحی پیشنهادهای متناسب با نیازهای آنان و تأکید بر تغییرات داوطلبانه، ظرفیت قابلتوجهی از ابزارها و تکنیکهای تخصصی را برای مدیریت فرایند تغییر رفتار و تحقق اهداف فرهنگی فراهم میآورد.
نتیجهگیری: رفتار مطلوب نقطه آغاز سیاستگذاری فرهنگی قرار است و سایر عناصر سیاستی در نسبت با آن تعریف و سازماندهی میشوند. در چنین چارچوبی، بازاریابی اجتماعی ابزارها و سازوکارهای مؤثری برای تحقق اهداف فرهنگی فراهم میآورد تا بهجای اتکا به رویکردهای صرفاً بالابهپایین، سیاستهای خود را بر مبنای شناخت دقیق مخاطبان، مشارکت و پذیرش اجتماعی طراحی کنند. همچنین این رویکرد، بهجای تأکید بر اقدامات پراکنده، طراحی بستههای سیاستی منسجم و هماهنگ را ممکن میسازد.
چارچوبی، بازاریابی اجتماعی ابزارها و سازوکارهای مؤثری برای تحقق اهداف فرهنگی فراهم میآورد تا بهجای اتکا به رویکردهای صرفاً بالابهپایین، سیاستهای خود را بر مبنای شناخت دقیق مخاطبان، مشارکت و پذیرش اجتماعی طراحی کنند. همچنین این رویکرد، بهجای تأکید بر اقدامات پراکنده، طراحی بستههای سیاستی منسجم و هماهنگ را ممکن میسازد.
چارچوبی، بازاریابی اجتماعی ابزارها و سازوکارهای مؤثری برای تحقق اهداف فرهنگی فراهم میآورد تا بهجای اتکا به رویکردهای صرفاً بالابهپایین، سیاستهای خود را بر مبنای شناخت دقیق مخاطبان، مشارکت و پذیرش اجتماعی طراحی کنند. همچنین این رویکرد، بهجای تأکید بر اقدامات پراکنده، طراحی بستههای سیاستی منسجم و هماهنگ را ممکن میسازد.
