از تفاوت تا برابری: مبانی انسان شناختی نظریه ی برابری در فلسفه ی سیاسی شهید مطهری
: باوجود اجماع ظاهری بر ارزش برابری، تعریف، محدوده و چگونگی تحقق آن محل مناقشهی جدی جریانهای فکری مختلف است. مارکسیسم با تأکید بر برابری در نتیجه و مالکیت اشتراکی، و لیبرالیسم با تأکید بر برابری فرصتها و شایستهسالاری، هر یک تعریف خاصی از برابری ارائه دادهاند که با نقدهای جدی مواجه شده است. در این میان، استاد مرتضی مطهری (۱۲۹۸-۱۳۵۸ش) در مواجهه با جریانهای سوسیالیستی، لیبرالی و افکار التقاطی، کوشید تا با تکیه بر مبانی حکمت متعالیه، پاسخی بومی و در عین حال جهانشمول به این پرسشها ارائه دهد. باوجود پژوهشهای فراوان دربارهی عدالت در اندیشهی مطهری، کمتر به نسبت میان انسانشناسی فلسفی او و نظریهی برابری پرداخته شده است. هدف اصلی این مقاله، تبیین این نسبت و نشان دادن این است که چگونه مبانیای چون حرکت جوهری، حقوق طبیعی و کرامت انسانی، به نظریهای بدیل در باب برابری انجامیده که نه مارکسیستی است و نه لیبرال، بلکه راهدیگر و جدیدی مبتنی بر تحول وجودی انسان را ترسیم میکند.
روشها: پژوهش با رویکردی تفسیری و با استفاده از روش تحلیل محتوای اسنادی، آثار مکتوب مطهری را بر اساس قصد مؤلف و در بستر پرسشهای زمانهی او بررسی کرده و دیدگاههای وی را با آرای جاناتان ولف، که با طرح روحیهی برابریطلبانه درصدد ارائهی رویکردی میاناندیش بوده است، مقایسه نموده است.
یافتهها: مطهری برابری را نه یک وضعیت ثابت، بلکه فرایندی وجودی میداند که در بستر جامعه شکل میگیرد. مبنای فلسفی حرکت جوهری، هستی را دارای مراتب و تفاوتهای ذاتی میداند. مطهری تفاوت را بهعنوان مبنای حرکت و تکامل در جامعه میپذیرد و آن را از تبعیض جدا میسازد. تفاوتهای طبیعی نه تنها مانع برابری نیستند، بلکه شرط امکان حرکت اجتماعی و دستیابی به کمال جمعی اند. دومین مبنای فلسفی، حقوق طبیعی است که مبتنی بر غایتشناسی نظام آفرینش،مبنایی فرااجتماعی و فراقراردادی برای برابری فراهم میآورد که نه قراردادی محض است و نه جبرگرایانه. از نگاه مطهری، حقوق طبیعی از مسیر خلقت تعیین میشود و هر استعداد طبیعی، سندی برای یک حق طبیعی است. سومین مؤلفه، تسخیر متقابل است که در نقد مارکسیسم، امکان بهرهمندی طرفینیِ انسانها از یکدیگر را بدون استثمار، بهعنوان جایگزین استخدام طبقاتی مطرح میسازد. مطهری با تفکیک میان تسخیر و جبر نشان میدهد که جامعهی انسانی، برخلاف جوامع حیوانی، میدانی برای مسابقهی آزاد است که در آن افراد بر اساس استعدادهای متفاوت خود، به طور متقابل از یکدیگر بهره میجویند. چهارمین و مهمترین مؤلفه، کرامت انسانی با طرح دو منِ ملکوتی و طبیعی است که برابری را بهعنوان یک فرایند وجودی و تدریجی معرفی میکند. هرچه انسانها به منِ ملکوتی خود نزدیکتر شوند، آرمان برابری تحققپذیرتر میگردد و این تحول درونی، به تعاون عاطفی و برادریِ داوطلبانه میانجامد که برابری را فراتر از عدالت توزیعیِ صرف قرار میدهد. مطهری با تأکید بر نقش دولت در تأمین فرصتهای برابر از یک سو و نقش تعاون عاطفی در تحقق نهایی برابری از سوی دیگر، الگویی دووجهی ارائه میدهد که هم به ساختارهای بیرونی و هم به تحولات درونی انسان توجه دارد.
نتیجهگیری: نظریهی برابری مطهری، برخلاف دو جریان رقیب، نه به سرکوب آزادیِ فردی (مارکسیسم) میانجامد و نه به غفلت از ساختارهای اجتماعی (لیبرالیسم)؛ بلکه با تکیه بر انسانشناسیِ پویا و مراتبمند، راهی برای تحقق برابری در سایهی تفاوت ارائه میدهد که نقطهی عزیمت آن، تغییر در منِ انسانی است و نقطهی فرود آن، جامعهای مبتنی بر برادری و مسئولیت اخلاقیِ داوطلبانه. مقایسهی نظریهی مطهری با رویکرد ولف نشان میدهد هر دو اندیشمند بر کیفیت روابط انسانی و همدلی بهعنوان عناصر کلیدی تحقق برابری تأکید دارند، اما مطهری این عناصر را در افق کرامت متعالی انسان و منِ ملکوتی معنادار میسازد و برابری را از یک مسئلهی توزیعی به یک تکلیف اخلاقی-وجودی ارتقا میدهد.
